life like hell
فیک اول
p:1
نفس عمیقی کشیدم و با خستگی نگاه ساعت کردم ساعت ۴ صبح بود بلند شدم و تو خونه قدم زدم دلم درد میکرد و ذهنم خیلی نگران بود جونگکوک هیچوقت تا این زمان دیر نکرده بود.
ناخنامو جویدم و همینجور تو خونه قدم میزدم گوشیمو چک کردم هنوز هیچکدوم از پیامامو سین نزده بود ۱۲ بار بهش زنگ زده بودم و جواب نداده بود.
کارم از شک گذشته بود فکرای مثبت و منفی مدام تو سرم چرخ میزد و تند و تند نفس میکشیدم صدای اسانسور از بیرون اومد رفتم و گوشمو چسبوندم به در و دیدم اسانسور صدای طبقه ی دوم رو گفت لبخند کم رنگی زدم و از در جدا شدم که صدای زنگ اومد
رفتم سمت در میدونستم خودشم ناراحته اما میخاستم باهاش مهربون باشم غذایی که روی میز بود رو دیدم تازه گرمش کرده بودم درو با لبخند باز کردم و نفسی از راحتی کشیدم
سرشو پایین گرفته بود کت و کیفش هم دستش بود درو بیشتر باز کردم تا بیاد داخل ناراحت بود و دوباره اون قیافه ی کیوت موقعه ی ناراحتیشو گرفته بود.
لبخند زدم و رفتم بغلش نگاه متعجبشو روم حس کردم اما بعد با دستای داغشو گذاشت روی کمرم وقتی ازش جدا شدم با سر کج و یه
لبخند کیوت گفت:چطوری از دستم عصبی نیستی؟
لپاشو فشار دادم و نزدیکش شدم و در جواب بهش گفتم:چطور میتونم از یه بانی کوچولوی کیوت اعصبانی باشم؟
شونه هامو گرفت و دوباره منو کشید
توی بغلش و دم گوشم زمزمه کرد: عاشقتم
از بدنش جدام کرد و با شستش لپمو نوازش کرد و لبخند زد
ازش پرسیدم:شام خوردی؟
و بعد کت و کیفشو از دستش گرفتم و رفتم سمت کمد
استین پیرهنشو داد بالا میدونست عاشق اینم که بازو های کلفتشو ببینم
رفت سمت اشپزخونه و گفت:نه خیلی گرسنمه
رفتم سمت اتاق و گفتم :غذات روی میزه منم یچیزی خوردم میرم بخوابم
لباس راحتی پوشیدم و رفتم روی تخت و با گوشیم مشغول گشتن شدم و چون ۲ ساعت دیگه باید بیدار میشدم تصمیم گرفتم نخوابم بعد از چند دقیقه جونگکوک اومد روی تخت و کنارم دراز کشید نزدیک شد بهم با یکی از دستاش موهامو کنار زد
و گفت :ببخشید که منتظر موندی عزیزم واقعا معذرت میخوام
گوشیمو خاموش کردم سمتش چرخیدم ، سرمو روی سینش گذاشتم چشمامو بستم و دستشو گذاشتم روی صورتم:اشکالی نداره عزیزم استراحت کن
سرشو چسبوند به پیشونیم و گفت: فردا شب زودتر میام تا یکم بریم بیرون
خندیدم و نفهمیدم کی توی بغلش خوابم برد
ادامه دارد.....
p:1
نفس عمیقی کشیدم و با خستگی نگاه ساعت کردم ساعت ۴ صبح بود بلند شدم و تو خونه قدم زدم دلم درد میکرد و ذهنم خیلی نگران بود جونگکوک هیچوقت تا این زمان دیر نکرده بود.
ناخنامو جویدم و همینجور تو خونه قدم میزدم گوشیمو چک کردم هنوز هیچکدوم از پیامامو سین نزده بود ۱۲ بار بهش زنگ زده بودم و جواب نداده بود.
کارم از شک گذشته بود فکرای مثبت و منفی مدام تو سرم چرخ میزد و تند و تند نفس میکشیدم صدای اسانسور از بیرون اومد رفتم و گوشمو چسبوندم به در و دیدم اسانسور صدای طبقه ی دوم رو گفت لبخند کم رنگی زدم و از در جدا شدم که صدای زنگ اومد
رفتم سمت در میدونستم خودشم ناراحته اما میخاستم باهاش مهربون باشم غذایی که روی میز بود رو دیدم تازه گرمش کرده بودم درو با لبخند باز کردم و نفسی از راحتی کشیدم
سرشو پایین گرفته بود کت و کیفش هم دستش بود درو بیشتر باز کردم تا بیاد داخل ناراحت بود و دوباره اون قیافه ی کیوت موقعه ی ناراحتیشو گرفته بود.
لبخند زدم و رفتم بغلش نگاه متعجبشو روم حس کردم اما بعد با دستای داغشو گذاشت روی کمرم وقتی ازش جدا شدم با سر کج و یه
لبخند کیوت گفت:چطوری از دستم عصبی نیستی؟
لپاشو فشار دادم و نزدیکش شدم و در جواب بهش گفتم:چطور میتونم از یه بانی کوچولوی کیوت اعصبانی باشم؟
شونه هامو گرفت و دوباره منو کشید
توی بغلش و دم گوشم زمزمه کرد: عاشقتم
از بدنش جدام کرد و با شستش لپمو نوازش کرد و لبخند زد
ازش پرسیدم:شام خوردی؟
و بعد کت و کیفشو از دستش گرفتم و رفتم سمت کمد
استین پیرهنشو داد بالا میدونست عاشق اینم که بازو های کلفتشو ببینم
رفت سمت اشپزخونه و گفت:نه خیلی گرسنمه
رفتم سمت اتاق و گفتم :غذات روی میزه منم یچیزی خوردم میرم بخوابم
لباس راحتی پوشیدم و رفتم روی تخت و با گوشیم مشغول گشتن شدم و چون ۲ ساعت دیگه باید بیدار میشدم تصمیم گرفتم نخوابم بعد از چند دقیقه جونگکوک اومد روی تخت و کنارم دراز کشید نزدیک شد بهم با یکی از دستاش موهامو کنار زد
و گفت :ببخشید که منتظر موندی عزیزم واقعا معذرت میخوام
گوشیمو خاموش کردم سمتش چرخیدم ، سرمو روی سینش گذاشتم چشمامو بستم و دستشو گذاشتم روی صورتم:اشکالی نداره عزیزم استراحت کن
سرشو چسبوند به پیشونیم و گفت: فردا شب زودتر میام تا یکم بریم بیرون
خندیدم و نفهمیدم کی توی بغلش خوابم برد
ادامه دارد.....
- ۱۲۰
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط